بی کسی

غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست
گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمانش را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست.
شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند
بنازم به شمشيرعشق،
که دوتا رايکي مي کند...

فاصله عشق هاي معمولي را از بين ميبرد و عشق هاي
بزرگ را شدت مي بخشد
مانند باد که شمع را خاموش مي کند و اتش را شعله ور مي سازد
پس بيا فاصله ها را کم کنيم از غم عشقمون کم نکنيم

اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم
را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم
مثل باران بهاري به پايت مي گريستم ا
گر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم
وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم اهنگ
دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس
که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق
اما هر چه هستم دوستت دارم
صداي يک بوسه به بلنداي صداي گلوله ي توپ نيست
اما انعکاس آن مدت زيادي باقي
خواهد ماند؛پس عزيزم مي بوسمت تا صداي عشق
من تا مدت ها در قلبت انعکاس داشته باشد

دير گاهيست كه تنها بودم قصه غربت صحرا بودم وسعت درد فقط سهم من است
بازهم قسمت غم ها بودم دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا بودم
من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها بودم كاش چشمان مراکوركنيد
تا نبينم كه چه تنها بودم تا که بينم به همه جور جفا که چقدر
بي دل ورسوابودم.

زندگي را بي عشق سپري کن غم بزرگي است .
اما اين تقريبا برابر است با غمي که
زندگي را ترک کني بدون اينکه به کسي که
عاشقش هستي بگويي که دوستش داريد

فرصتی نمانده...
پاهایم خسته است.باید رفت.باید رها شد از حصار تنهایی و این جسارت مرده.
نمی دانم چگونه؛
چراها در مقابل دیدگانم ریلی به امتداد تمام زندگی ساخته اند...
شبانه آرزوهایم را در ژرف ترین نقطه ی کابوس زده ام،دفن می کنم
و با بقچه ی خاکستری خاطراتم راهی شهر رویایی خیال می شوم
و از جاده ی پر از ابهام و تردیدی که تو برایم درست کردی می گذرم،
و چشم به راهی می دوزم که هیچ امیدی به پایانش نیست!
گام های لرزانم سکوت سردم را می شکند
و من در برهوت تنهایی خویش به شمارش گام هایم می پردازم.
گام هایی که ارمغانی جز نرسیدن ندارند...
يک email از طرف خدا ...
امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.
وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک بهتو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستتدارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد.

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترمخالي قلم خشكيده دردستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جزدر خود فرو رفتن چه راه پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند.
|
+| نوشته شده توسط
علی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
|